واقعا کمک کردن حس خوبي ميده چند شب پيش تو محلمون ٢٠تا خير اومدن با داداشم و دايم که موسسه خيريه رو اداره ميکنن رفتيم خونه چندتا از اين خانواده هاي ايتام و بي بذاعت خونه يکيشون هيچي نداشت يخچالش باز کر
گفته و بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نه
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه
هـــرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه
تا که پا
بعد از يه روز کاري سنگين اومدم خونه خوابيدم غروب گوشيم زنگ خورد ديدم حاجي زنگ زد که زودي بيا تو موسسه يه خيّر اومده بيا که ازت مشاوره بگيريم منم رفتم ديدم يه پسر جوان خوش سيما نخبه دانشگاه امير کبير ب